دل و به دریا می زنم

شالاپ  شولوپ

دست میزنم

پا می زنم

شالاپ شولوپ

..

.

خفه نشم

از کوچکی تا پیری

November 19, 2009

از یک پیر مرد شنیدم که می گفت: کوچک بودیم موقع چایی خوردن دنبال قندهای بزرگ بودیم، حالا که الان بزرگ شدیم موقع چایی خوردن باید دنبال قندهای کوچک بگردیم

امروز صبح اینقدر خسته بودم که صبح دیرتر از زمانی که ساعت کوک کرده بودم بلند شدم، وقتی بلند شدم حدود چهل دقیقه تا شروع کلاس دبیرستانم مونده بود، خونه ما هم تا محل کارم با مترو قلهک حدود یک ساعت و ربع فاصله داره. تنها راه چاره من استفاده از موتورهای سطح شهر بود.

همیشه تو شهر تهران موتور ریخته و همه  می خوان آدم رو سوار کنند، ولی حالا اول صبحی موتور کرایه گیر نمی اومد. اینقدر پیاده رفتم تا اینکه یه موتوریه منو سوار کرد. تا نصف راه رسوند. موقع حساب کرایه مسیر اولش از گرفتن پول امتناع می‌کرد. اخرش با اصرار من مواجه شد پول از من گرفت اون هم با قیمت فوق العاده کمی، بهش گفتم چرا؟ گفت: هرچه کمتر بهتر

خیابان دروس / باران تند / حرکت موتور بر خلاف جهت باران / برخورد با چشم / چه حالی میده

————–

در ضمن این موقع بیدار شدن رو هم مدیون جواب دادن اس ام اس یکی از رفقا هستم

در مورد وقتایی که هیچی سر جاش نیست صحبتی ندارم مشکل وقتاییه که مثلا همه چی سرجاش ِ اما این دل ِ ما دل … نیست ! .. آره

——————————-

منبع: از رفقای گوگل ریدری…مبع نویسنده اش الان یادم نمیاد…این‌و نوشتم ..تا بهانه ایی باشه برای شروع دوباره در اینجا

حسادت ماه

September 29, 2009

 امشب ماه، حوض کوچک غزال را چشم زد. ماه حسودی اش می شد که چرا تصویرش در این حوض نمی افتد

حوضی کوچک از جنس گِل اما فیروزه‌ایی رنگ و دلربا. و چه شیطنتی می‌کرد ماهی قرمز کاغذی داخل حوض

و شکست حوضچه ایی که هدیه شده بود به بابک……لعنت بر چشم شور

آفتاب عالم تاب

September 21, 2009

 در دامنه‌ها ذهنی روشن دارم

و چه ساده است حساب دنیا

یک نارنج بعلاوه یک مشت خاک

می شود حاصل

با درخت و سایه اش

می شود حاصل

آفتاب عالم تاب

 

حاشیه برمتن:

این شعر اقتباس شده از فیلم ” باغ‌های کندلوس ” اون سکانسی که خزر معصومی و محمدرضا فروتن یکی درمیان این شعر رو می خونند

از امروز دیگه قول میدهم هر روز باشم..و هرروز بنویسم..حتی یه جمله

زندگی در خلا

September 14, 2009

یه دوستی تو فیس بوک می پرسه : اگه کسی نا امید شده بگه… اگه کسی هنوز امید داره بگه…کسی هم هست که بی تفاوتهه اونم محترم، بیاد بگه

من در جوابش می گم: من احساس تو خلا بودن و گیجی دارم…نمی دونم چمه

September 2, 2009

همیشه تو زندگی ماها یه نفر یا یک نشانه ایی هست …..تا راه را به ما نشان دهد

یعنی اینکه خدا همیشه حواسش به ما هست.

فقط اینکه بعضی وقت‌ها ما حواسمون به خدا نیست

خدای مهربان گفتم: خسته ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمه الله…. از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر /53)

گفتم: هیچ‌کس نمیئونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله بین المره و قلبه… خدا حائل است میان انسان و قلبش (انفال /26)

گفتم: هیچ‌کس رو ندرام

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید … ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (قاف/16)

گفتم: ولی انگار اصلا من فراموش کردی

گفتی: فاذکرونی اذکرتم…. منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره / 152)

سلام عزیزم

سلام عزیزم

البته اگر تاامروز  برای تو، من عزیز!!!! باشم

تو این مدت که نبودم سرم خیلی شلوغ بودبرای همین مطالبم رو رو کاغذ نوشتم اما وقت تایپ نداشتم. اما امروز به نوشت‌هایم نگاه می‌کنم ، نمیدونم باید آن‌ها را باید منتشر کنم یا نه؟؟؟؟

در هر صورت این شعر ه.الف سایه (هوشنگ ابتهاج) که این روزها با من خیلی مانوس شده است را به تو تقدیم می‌کنم:

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت