حسادت ماه

September 29, 2009

 امشب ماه، حوض کوچک غزال را چشم زد. ماه حسودی اش می شد که چرا تصویرش در این حوض نمی افتد

حوضی کوچک از جنس گِل اما فیروزه‌ایی رنگ و دلربا. و چه شیطنتی می‌کرد ماهی قرمز کاغذی داخل حوض

و شکست حوضچه ایی که هدیه شده بود به بابک……لعنت بر چشم شور

آفتاب عالم تاب

September 21, 2009

 در دامنه‌ها ذهنی روشن دارم

و چه ساده است حساب دنیا

یک نارنج بعلاوه یک مشت خاک

می شود حاصل

با درخت و سایه اش

می شود حاصل

آفتاب عالم تاب

 

حاشیه برمتن:

این شعر اقتباس شده از فیلم ” باغ‌های کندلوس ” اون سکانسی که خزر معصومی و محمدرضا فروتن یکی درمیان این شعر رو می خونند

از امروز دیگه قول میدهم هر روز باشم..و هرروز بنویسم..حتی یه جمله

زندگی در خلا

September 14, 2009

یه دوستی تو فیس بوک می پرسه : اگه کسی نا امید شده بگه… اگه کسی هنوز امید داره بگه…کسی هم هست که بی تفاوتهه اونم محترم، بیاد بگه

من در جوابش می گم: من احساس تو خلا بودن و گیجی دارم…نمی دونم چمه

September 2, 2009

همیشه تو زندگی ماها یه نفر یا یک نشانه ایی هست …..تا راه را به ما نشان دهد

یعنی اینکه خدا همیشه حواسش به ما هست.

فقط اینکه بعضی وقت‌ها ما حواسمون به خدا نیست

خدای مهربان گفتم: خسته ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمه الله…. از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر /53)

گفتم: هیچ‌کس نمیئونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله بین المره و قلبه… خدا حائل است میان انسان و قلبش (انفال /26)

گفتم: هیچ‌کس رو ندرام

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید … ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (قاف/16)

گفتم: ولی انگار اصلا من فراموش کردی

گفتی: فاذکرونی اذکرتم…. منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره / 152)

سلام عزیزم

سلام عزیزم

البته اگر تاامروز  برای تو، من عزیز!!!! باشم

تو این مدت که نبودم سرم خیلی شلوغ بودبرای همین مطالبم رو رو کاغذ نوشتم اما وقت تایپ نداشتم. اما امروز به نوشت‌هایم نگاه می‌کنم ، نمیدونم باید آن‌ها را باید منتشر کنم یا نه؟؟؟؟

در هر صورت این شعر ه.الف سایه (هوشنگ ابتهاج) که این روزها با من خیلی مانوس شده است را به تو تقدیم می‌کنم:

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت

سلام عزیزم

نمی دونم من همیشه نسبت به کلمه عادت آلرژی دارم. زیرا برای من عادت و عادت و عادی شدن بوی رکود می‌دهد.برای همین احساس می‌کنم اگر قرار باشد عشقی و دوستی به عادت تبدیل شود دیگر چیزی جز یک اشتباه نخواهد بود…..

اما ..اما من احساس می‌کنم عشق اصلن در خودش یک تعریف دارد و آن کشش و جذبه و این کشش . جذبه چیزی نیست که همیشه بدست بیاید. بلکه یک اتفاق است . نه اصلن فکر نکنی یک اتفاق معمولی ست ..نه عشق یک اتفاق و پدیده نادری است، که براساس یک اتفاق رخ میدهد. آری من و تو در یک اتفاق نادر و بی نظیر آشنا شدیم و دل به هم دادیم و دادیم …ادیم…دیم…یم..م

اما داستان اینکه نباید به عشق عادت کنیم این است که باید عشق را بسازیم . اصلن ساختن عشق همانند کاشتن  گلی در باغ بزرگ ست..تو دانه گل را می‌کاری، آب می دهی  رسیدگی به آن میکنی تا گل ت شکوفه کند و باز شود ..و همیشه مواظبی در کنار گل نوشکفته ات علف‌ های هرز نرویند. که آفت هر گلی همین علف‌ها هستند .

عزیزم

هرعشقی را باید ساخت ، باید گفت، باید شنید ، باید خندید و باید گریست ، تا بتوانیم ریشه های دوست داشتن مان را مستحکم‌تر بکنیم . عزیزم در فضای سکوت هیچ بذری رشد نخواهد کرد..و همه چی به هیچ مبدل می شود

عزیزم امیدوارم همیشه گل باشی ولی عمر و عشقمون به اندازه عمر گل نباشد

نمی‌دونم اصلن از کجا باید شروع کنم  اما از امروز ازاینجا برات می نویسم…ازاینجایی که فکر کنم تنها جایی باشه که صدای منو بشنوی…البته ممکنه …..از امروز برایت مینوسیم….حرفایی که باید با تو میزدم…و اما نشد….و نمیدونم که چرا نشد……ولی حداقل این‌جا با من بمان و بخوان…نمی خواهم پاسخی بشنوم..فقط بمانو بخوان..

که چقدر دلم گرفته…

به من می گه: تو آدمی هستی که اگر کاری را نخواهی انجام بدهی اگر زمین و زمان هم عوض بشوند تو انجام نمی‌دهی

بهش می‌گم: اگر در کاری انگیزه نباشه خوب آدم دست و دلش به کار نمی ره

پروانه باش

May 6, 2009

آن شب هلن گفت: «جوان مثل یک کرم دور خودت پیله نبند. روز به روز این پیله کلفت تر می شود و هرگز پروانه‌ایی نخواهی شد». گفتم: «هلن، هرچه پیله‌ام کلفت‌تر بشود، ابریشم بیشتری خواهم داد». گفت: «تا خودت پروانه نشوی و پرواز را نیاموزی از ابریشم خبری نیست». تاملی کرد و افزود: «شاید هم حق با تو باشد».

قسمتی از داستان کوتاه از خاک به خاکستر(ص116) نوشته استاد سیمین دانشور از مجموعه داستان انتخاب